قیامت
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم: « عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگماردهاند؟! »گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله »خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ... »نپرسیده گفت: «گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لِنگش کِشیم و به تَه چاله باز گردانیم»
+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 15:34 توسط hamid
|
معرفی روستای کرم از توابع شهربابك