عجول بودن شهر بابکی ها
بنام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
نکته قابل تامل در مورد عجول بودن مردم عزیز شهربابکی در مورد طرحهای عمرانی شهر می باشد از قدیم گفته اند گر صبر کنی زغوره حلوا سازی چرا اینقدر عجله؟ خدا نکند که حرفی از زبان مسئولین خدوم در مصاحبه ای منتشر شود ان وقت این مردم بی حوصله دنبالش را میگیرند بعنوان مثال حدود چندین سال پیش یکی از مسئولین محترم اعلام کرد اولین پل غیر همسطح شهر در خرداد 92افتتاح خواهد شد مردم هم ان راجدی گرفتند و بعد از خرداد92 هرچی بزرگواران خاک در مسیر این پل ریختند مردم عجول از روی این خاکها رد شدند حتی گاه شاهد بودم که کف ماشین طرف خاکها را مثل گریدر صاف میکرد ولی باز هم بی خیال ماشین خودش میشد چون اعلام کرده بودند افتتاح پل خرداد 92. شاید خرداد 92 اشتباه چاپی بوده شاید ارتفاع پل مشکل داشته باشد و یا هزاران مشکل دیگه که به چشم مردم عادی نمیاد .دیروز از کنار این پروژه عظیم خاور میانه یعنی پل نزدیک بهشت زهرا میگذشتم دیدم خدا را شکر اسفالت شده ولی هنوز همان گریدر و غلتک راه را بستند ما شینهایی را دیدم که سعی میکردند هر جور شده رد بشوند اخه عجول بودن هم حدی دارد نمیدانند که اصول کار این است که حداقل بایستی شش ماه خاک ریزی باید به حال خود رها بشه تا جا بیفته و ششماه هم اسفالتش و شش ماه هم گارد ریل و شش ماه هم تابلو های راهنماش؟ ویا مثلا در جلو بیمارستان شخصی را دیدم که سراغ بیمارستان 120تخت خوابی را میگرفت شما را به خدا ببینیدععععععععععععععجله تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما دیگر درکرمان احساس غریبی نمیکنیم
قیامت
درد دل یک کودکی که پدرش در معدن مس کار میکند
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !
به یکجایی از زندگی که رسیدی
نکته ای تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا
نکته ای تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی
موسی و شبان
حکایت موسا و شبان از قصه های شیرین مثنوی مولوی است، آما حکایت ما هم کم شیرین نیست!
---------
دید موسي آن شبان را پشت رل
آمده در شهر و میراند اتول
از تعجب باز ماند او را دهان
گفت اينجا در چه کاري اي شبان؟
حيف آن صحرا و کوه و دشت نیست؟
در سرت اندیشهی برگشت نیست؟
در فراق بوي جاليز و علف
عمر تو در شهر خواهد شد تلف
حيف ِ گاو ِ شيرده، سرشيرِ ناب
شير شهري نيست جز مخلوط آب
تخممرغ شهر دارد طعم خاک
مرغ شهري را پهن باشد خوراک ......
آن شبان گفتا که لطفاً اینقده
پند کمتر گوی و اندرزم نده
روستا مرحوم شد، ده سکته کرد
صورت سبزه ز غصه گشته زرد
غرق شد جاليزها در ديپرشن
دانه شد پنهان به زير خاک و شن
چشمه يادش رفته که دارد وجود
ظاهراً الزايمر از سرچشمه بود
باغ ميوه مثل قبرستان شده
گاو شيري پاک بيپستان شده
جز گروهي پيرمرد و پيرزن
کس نمانده در ولايات وطن
کس نمانده توي ده، نزديک و دور
غير آخوند و مريض و مردهشور
تو نميداني مگر، حتي صمد
قسمتش شد که به آمریکا رود
گفت موسي پس صمد«آقا» بگو
يک کمي هم ضمناً از ليلا بگو
گفت: ليلا رفته دانمارکي شده
کارمند مرغ کنتاکي شده
بنده هم قيد ده خود را زدم
با اميد حق به تهران آمدم
پس مسافرکش شدم مثل همه
میروی جائی، بگو، وقتم کمه!
گفت موسا میروم میدان تیر
هرچه میگیری ، ز من کمتر بگیر
گفت چوپان، میبرم مفتی ترا
میرسانم هرکجا گفتی ترا
در عوض در بارگاه کبریا
یک کمی از بهر من مایه بیا
هست پيکانم قراضه جان تو
ناظر کارش بود چشمان تو
پس بگو از قول من با ذات حق
اگزوز من تازگیها گشته لق
همچنين خواهم که الله الصمد
نو کند از بهر من کاسه نمد
این چراغ دست چپ هم فیالمثل
هست کار ایزد عزوجل
گر نماید یک کمی نورش زیاد
از خدا دارم تشکر، تنکس گاد
پس بگو با آن خداوند جلیل
مشکلاتی باشدم از این قبیل
ایهاالموسای الله معک
دارم از بهر خدا آچار و جک
تو بگو با او به آکسنت عرب
پنچرالسوراخو لاستیک العقب
الذي تعویضکم لاستیکنا
واجب اليزدانو کار نيکنا
فی الاتوماتیکه جعبه دندهکم
الذين او خدا، من بندهکم
گفت موسا، من نميفهمم ترا
فارسي صحبت بکن بهر خدا
تو عرب را ميکشي با اين زبان
کس نميفهمد چه ميگوئي جوان
مثل آدم با زبان مادري
گفتگو کن با همان لفظ دري
شد شبان شرمنده از آن زر زدن
اکسکيوزمي گفت و آمد در سخن
گفت خواهش کن از آن یزدان پاک
یک کمی بنزین بریزد توی باک
همچنين جز حضرت پروردگار
نيست در اطراف من تعميرکار
تو بگو با حضرت والاجناب
من شده شمع و پلاتينم خراب
گر خداوندم کند آن را عوض
ميدهد مخلوق خود را کيف و حظ
گفت موسا ای شبان لطفاً خفه
من که نشنیده گرفتم ایندفه
خاک بر سر این سخنها نیک نیست
بچهجان یزدان که میکانیک نیست
هست لاستیکت اگر پنچر درک
حق تعالا را چه با لاستیک و جک
اینچنین رفتار تو خیلی بده
هی به رب العالمین دستور نده
گر که هستی دلخور از رانندگی
لااقل قاصر نشو از بندگی
بلکه خیلی با تواضع با ادب
از خدا چیز مهمی کن طلب
کرد موسا منتقل این داستان
بازگو شد درد دلهای شبان
وحی آمد سوی موسا از خدا
پست کن آچار و جک را بهر ما
سرگذشت جالب یک پسر و یک پدر
۴ و ۵ مردادماه سال روز مرگ دو پادشاه مستبد سلسله پهلوي است زندگاني و مرگ اين پسر و پدر شباهت هاي زيادي با هم دارد علاوه بر تاريخ مرگ اين دو پادشاه خائن هردو پس از سه سال دوري از وطن جان به جان افرين تسليم كردند
حکومتش در سوم شهریور ۱۳۲۰ به پایان رسید و سه سال بعد در ژوهانبورگ افریقای جنوبی مرد
محمد رضا شاه در ۴ ابان ۱۲۹۸ متولد و در پنجم مردادماه ۱۳۵۹ در شهر قاهره مصر درگذشت رضا شاه پس از خلع از حکومت ابتدا به شهر بمبعی هندوستان و سپس به جزیره موریس و از انجا به شهر ژوهانبورک افریقای جنوبی
محمد رضا شاه نيز پس از سرنگوني ابتدا به مصر و سپس به مراكش و باهاما و مكزيك و پاناما مجددا به مصر بازگشت و در سن ۶۱ سالگي در همانجا درگذشت و در مسجدالرفاعي به خاك سپرده شد
ازمون مدیران با قلیان
نقل است شاه عباس صفوي، رجال كشور را به ضيافت شاهانه ميهمان كرد و به خدمتكاران دستور داد تا در سر قليان ها بجاي تنباكو، از سرگين اسب استفاده كنند. ميهمان ها مشغول كشيدن قليان شدند و دود و بوي پهنِ اسب، فضا را پر كرد اما رجال از بيم ناراحتي شاه پشت سر هم بر ني قليان پُك عميق زده و با احساس رضايت دودش را هوا مي دادند! گويي در عمرشان، تنباكويي به آن خوبي نكشيده اند!
شاه رو به آنها كرده و گفت: «سرقليان ها با بهترين تنباكو پر شده اند. آن را حاكم همدان برايمان فرستاده است.»
همه از تنباكو و عطر آن تعريف كرده و گفتند: «براستي تنباكويي بهتر از اين نميتوان يافت.»
شاه به رئيس نگهبانان دربار، كه پك هاي بسيار عميقي به قليان مي زد، گفت: « تنباكويش چطور است؟»
رئيس نگهبانان گفت: «به سر اعليحضرت قسم، پنجاه سال است كه قليان مي كشم، اما تنباكويي به اين عطر و مزه نديده ام!»
شاه با تحقير به آنها نگاهي كرد و گفت: «مرده شوي تان ببرد كه بخاطر حفظ پست و مقام، حاضريد بجاي تنباكو، پِهِن اسب بكشيد و بَه بَه و چَه چَه كنيد.»
اموزش یا پرورش کدام یک؟

بنام خداوند جان وخرد
هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک
فرهنگ اصطلاح زیبایی است که نشانه به کمال رسیدن یک جامعه بشری می باشد واصطلاحا چنانچه جامعه ای از همه نظر ایده ال باشد گویند ان جامعه جامعه فرهنگی است نیم نگاهی به جامعه امروزی ونیم نگاهی به جوانان امروزی ودیروزی بیانگر رشد فرهنگی در جامعه ماست حال خواستم این سوال را مطرح کنم که تا چه حد مسئولین فرهنگی شهرمان در رشد و شکوفایی فرهنگ شهر طی چند سال گذشته سهیم بوده اند اموزش یکی از ارکان مهم فرهنگی است با نیم نگاهی به مسئله اموزش میبینیم که طی سالهای گذشته با تقسیم بندی مسئله اموزش با عناوین مختلف یاد تقسیم بندی دوران ساسانیان میافتیم
یکی از مسائلی که این روزها خانواده ها با ان دست به گری بانند مسئله مدرسه فرزندانشان میباشد
انهم در شهر ما توصیه همسایگان به همدیگر یا مدرسه فرهنگیان ثبت نام کنید یا فلان مدرسه غیر انتفاعی !!!!
حال سوال اینجانب از مدیریت اموزش وپرورش این است ایا دیگر مدارس شهر به حال خود رها شده اند که اکثرا سراغ مدارس فرهنگیان را میگیرند ایا هجوم اکثر خانواده های غیر فرهنگی به مدارس فرهنگی بیانگر چیست.ایا پیشنهاد مبالغ چهار میلیونی از طرف مدارس فرهنگی برای غیر فرهنگی بیانگر چیست ؟
جناب اقای رئیس ایا درصد قبولی بالا در مدارس فرهنگیان و درصد کمی از دیگر مدارس شما را به یاد طبقات اموزشی در ادوار دور تاریخ کهن ایران زمین نمی اندازد وایا برای یک نهاد عمومی توجه به یک قشر خاص عیب نیست مثلا جامعه بانکی به خود ببالد که بیشترین تسهیلات بانکی رابه بانکیها داده ؟!!!! چه جالب بود پس از تقسیم بندی مدارس همچون زمان ساسانیان نیم نگاهی هم به مدارس دولتی دیگر که وابسته به هیچ ارگان ونهادی نیستند می انداختید.
اخرین امار ارای شورای شهر شهربابک
ا- احمد یوسفی۵۶۹۳ رای
۲- دکتر بنی فاطمه ۵۴۵۰ رای
۳-مهندس محمودی ۵۴۲۲رای
۴-خانم شکیبا ۵۳۸۲ رای
۵-احمدیان ۴۸۸۲ رای
۶-ابراهیمی ۴۴۴۸ رای
۷-حسینی ۴۳۲۴رای
۸-بخشوده ۴۲۹۸ رای
۹-احمد منگلی۳۷۶۵رای
۱۰-زینلی ۳۶۸۹ رای
نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم
اي چرخ فلك خرابي از كينه تست بيدادگري شيوه ديرينه تست
اي خاك اگر سينه تو بشكافند بس گوهر قيمتي كه در سينه تست
اين روزها در استانه انتخابات شوراي شهر با وعده هاي طول و دراز كانديداها مواجه ميشويم و هركدام وعده هايي ميدهند كه بيا و ببين ولي پس از انتخاب شدن همه اين وعده ها به دلايلي سرانجام نميگيرد راستي كي اين شهر كهن سر و ساماني ميگيرد و وحدتي بين مسئولين شهر صورت ميگيرد بعنوان نمونه چند سالي است يك دستگاه چرخ و فلك در كانون امام گذاشته شده و خاك ميخورد در حاليكه بچه هاي اين شهر ارزوي يك شهر بازي دارند مگر چي ميشه اين چرخ و فلك را به كنار سقاخانه منتقل كنند تا هم درامد خوبي داشته با شد و هم كودكان معصوم اين ديار گرفتار شده در بين بزرگترين معادن رو باز ايران فقط گاز اين كارخانجات پر درامدي كه معلوم نيست درامدشان به جيب كي ميرود را استشمام كنند بلكه انها هم بتوانند مثل شهرهاي همجواردر غروب روزهاي بهاري كمي بازي كنند و ارزوي اينكه شايد روزي پدرشان به شهر بازي سيرجان انها را ببرد تا سوار چرخ فلك شوند را نداشته باشند به اميد ان روز!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
نگهبانان و حافظین منابع طبیعی

پس از مشاهده اتش زدن خانه و دزدی سیم برق های روستا و زدن کبک های زیبای کوهی وعدم همکاری مسئولین مربوطه روستائیان خود راسا دست به اقدام زده و دو نفر نگهبانی روستا را به عهده گرفتند تا شاید ایندگان هم ارزوی دیدن کبکهای زیبا و دیدن بوته های زیبای زیره را داشته باشند و خیانت گروهی محدود باعث از بین رفتن منابع طبیعی و حیات وحش نگردد.
زیره چیست
زیره چیست
زیره گیاهی است کوچک با ارتفاع حدود 60سانی متر که بیشتر در مناطق روستایی میروید از انجایی که خواص دارویی این گیاه نسبتا زیاد می باشد و از طرفی قیمت ان نیز گران است هم ولایتی هافرصت را غنیمت شمرده و انها را به صورت گل میچینند تا از مسابقه ای که این روزها ما در همه زمینه ای داریم عقب نمانیم گر چه گل این گیاه بدرد چیزی هم نخورد ما میچینیم تا دیگران نخورندو به قول سعدی شیرین سخن
دیگران کشتند ما خوردیم ما نکاریم تا دیگران نخورند و امروزه نه تنها نمیکاریم بلکه طبیعت را نیز از بین میبریم تا ایندگان...............
والقصه امروز در روستای کرم صحنه ای رادیدم که برایم جالب بود صحنه نگهبان گذاشتن در ابتدای ده
پس از انکه هفته گذشته خانه یکی از اهالی توسط افرادی که جهت خوش گذراندن ساعاتی درهوای خنگ روستا خانه ای رابه اتش کشیدندو همچنین هجوم افراد جهت گلچین نمودن زیره ها چند نفر از اهالی تصمیم گرفتند خودشان دست بکار شوند گویا فعلا از سازمان منابع طبیعی خبری نیست جا دارد از زحمات این عزیزان خصوصا دهدار محترم جناب سرهنگ اسدی و محمد رضا اسدی و روح الله میری در این زمینه تقدیر نماییم
اگه به من رای دهید
انتخابات شهرو روستا نزدیک است امسال من نیز نامزد شده اهم کارهایی که قصد دارم انجام دهم
اگه به من رای بدهیدقول میدهم
همانطور که طی این دوهفته اخیر شاهدید در تمامی مراسم عزاداری شامل تشییع و سوم وسالگرد هر قشر و قومی که در این شهر زندگی میکنند شرکت خواهم کرد وضعیت بهشت زهرا را بهبود خواهم بخشید تا دریک عصرهمزمان چند مراسم باهم با اکو های بلند در یک قطعه گوشتان را اذیت نکند یا گوشی خواهم گرفت و قبل از مراسم در اختیارتان خواهم گذاشت
اگه به من رای دهیدقول میدهم
اسفالت شهر رابهبود خواهم بخشید تا دیگر در برابر یاران حساس نباشد اگر حساس هم بود دیگر با خاک خالی چاله ها پر نکنم وبه قولی وصله کردن اسفالت را به نحو احسن انجام خواهم داد و هرکجا اسفالت اضاف اوردم همانجا اسفالت را خالی نکنم وبگم اینهم یک سرعت گیر وتا بعد موقع باران خیابان به دریاچه تبدیل نشود قول میدم قبل از خالی کردن ماشین اسفالت یک لوله هم زیرش بگذارم
شهر بازی برای فرزندان دلبندتان می سازم تا دیگر دلبندانتان در حسرت شهر بازی نباشند و مجبور شوید روزهای تعطیل به شهر سیرجان مهاجرت کنید و روزهای تعطیل تعداد شهربابکی هایی که در شهر بازی سیرجان هستند از سیرجانیها بیشتر باشد
وضعیت کت پله هایی که در ورودی شهر میباشد و مردم شهرم به ناچار بعنوان زیر گذر از انها استفاده میکنند را اصلاح کنم تا دیگر مجبور نباشید با دلهره عبور کنید شاید سقف ماشینتان با کف زیرگذر برخورد کند
وضعیت جاده اصلی را اصلاح خواهم کرد و چند دستشویی در مکانهای مختلف نزدیک پارکها احداث خواهم کرد تا دیگر مسافرین این دیار دربدر نباشند
وضعیت مسافر خانه ها را اصلاح خواهم کر تا دیگر مسافرینی که میخواهند در این شهر برای مدتی استراحت کنند در بدر نباشند
ابشار نزدیک تل سیاه را که سالهاست توسط کمکهای پرسنل مس ساخته شده را افتتاح و خودم با افتابه هم شده از بالای ان اب میریزم تا فرزندانمان در حسرت ابشار نباشند
دیگر اجازه نمیدهم هرکس از اعضای شورا شهر رابه طرف منطقه خودش بکشد تا محله خودش را اباد کند و برای هم محلی های خودش پز بدهد و بگوید من انم که رستم بود پهلوان
تابلو ورودی شهر را که بر روی ان نوشته شده به شهر فیروزه و مس خوش امدید عوض خواهم کرد تامسافرین و رهگذران بر شهرم ریشخند نزنند که این چه شهری است که معدن مس وفیروزه دارد ولی هیچ گونه تغییری در ان احساس نمی شود در حالی که روستاهای اطرافش ار استانهای دیگر گوی سبقت را از او ربوده اند
حق وتو را حذف خواهم کرد تا تنها الودگیهای شرکت های اطراف شهرم نصیب شهر نشود بلکه از پولهای کلانی به شهرهای دیگر سرازیر میشوند کمی هم نصیب شهرمان شود
دیگر نخواهم گذاشت اب بر خلاف قانون طبیعی به سربالایی حرکت کرده و مسئولین رفسنجان با کمال پررویی بگویند این اب حق مسلم ماست
خیابان محله بالا را بر اساس زوج وفرد پلاک اتومبیل ها تنظیم میکنم تا از ترافیک ان کاسته شود
عرض خیابانهای جدیدالاحداث را از 12 متر به 5/12 متر ارتقاء میدهم تا دراینده شاهد ترافیک در این خیابانها نباشیم
و کلام اخر اینکه نام شهر را عوض خواهم کرد شاید عدم پیشرفت شهرم به واسطه مشکل داشتن خود بابک ساسانی باشد
اگر میخواهید تغییر را احساس کنید یادتان نرود به من رای دهید
تبریک
عید سعید باستانی یاد اور مهربانیها و خوبیها و جشنهای بزرگ ایرانیان باستان را به تمامی هم میهنان عزیز و ایران دوستان بزرگوار تبریک عرض نموده وانشا الله که هرساله این جشن بزرگ ملی بهتر و بهتر برگزارگردد . وشاهد انسجام ویکپارچگی هم میهنان عزیز در این سال جدید باشیم
نوروزتان پیروز باد هر روزتان نوروز باد
عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زندکریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.
شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.
کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف، بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم، خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.
مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال دژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!
هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .
مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.
برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم
عجب رسمیه.؟
چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
.آدمها آنقدر زود عوض می شوند …
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …
.زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …
مناظره با جناب خر
بوسیدن ملکه اسپانیا
مناظره با جناب خر
روزی به رهی مرا گذر بود
خوابیده به ره جناب خر بود
از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود
گفتم که جناب در چه حالی
فرمود که وضع باشد عالی
گفتم که بیا خری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن
گفتا که برو مرا رها کن
زخم تن خویش را دوا کن
خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عمل وحوش باشد
نه ظلم به دیگری نمودیم
نه اهل ریا و مکر بودیم
راضی چو به رزق خویش بودیم
از سفرۀ کس نان نه ربودیم
دیدی تو خری کشد خری را؟
یا آنکه برد ز تن سری را؟
دیدی تو خری که کم فروشد ؟
یا بهر فریب خلق کوشد ؟
دیدی تو خری که رشوه خوار است؟
یا بر خر دیگری سوار است؟
دیدی تو خری شکسته پیمان؟
یا آنکه ز دیگری برد نان؟
دیدی تو خری حریف جوید؟
یا مرده و زنده باد گوید؟
دیدی تو خری که در زمانه؟
خرهای دیگر پیش روانه
یا آنکه خری ز روی تزویر
خرهای دیگر کشد به زنجیر؟
هرگز تو شنیده ای که یک خر؟
با زور و فریب گشته سرور
خر دور ز قیل و قال باشد
نارو زدنش محال باشد
خر معدن معرفت کمال است
غیر از خریت ز خر محال است
تزویر و ریا و مکر و حیله
منسوخ شدست در طویله
دیدم سخنش همه متین است
فرمایش او همه یقین است
گفتم که ز آدمی سری تو
هرچند به دید ما خری تو
بنشستم و آرزو نمودم
بر خالق خویش رو نمودم
ای کاش که قانون خریت
جاری بشود به آدمیت
سروده فیروز بشیری
مراسم نیمه شعبان در روستای کرم
پنج شنبه مصادف بود با نیمه شعبان سالروز ولادت امام دوازدهم شیعیان . به همین مناسبت مراسمی در محل یادمان شهدا برگزار گردید مراسمی با شکوه وبا حضور هزاران نفر از ارادتمندان به ان حضرت .نکته قابل تامل ان بود که مجری محترم وتوانای شهرمان برای نمک بیشتر مجلس بعضی از افراد را مورد مضحکه قرار داد چه خوب بود که این مجری نسبتا محترم متوسل به چنین کارهای ناپسندی نمی شد شاید سال دیگری هم درپیش بود و کسانی که امروز مورد مضحکه اقایان قرار گرفته اند خواستند در مراسم سال اینده نیز شرکت کنند به ا مید روزی که خرد جایش را به احساسات و تعصبات (خصوصاتعصبات مذهبی)بسپارد.به امید ان روز
خدا چند ساليست که از شهر مکه رفته
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود
درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست
حسين پناهي
تقدیم به همسران مهربان
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.
..: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید
وصیت اینیشتن
وصيتي زيبا براي زندگي ابدي
روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاکيزه اي که از چهار طرفش زير تشک تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم مي گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسيد که دکتر بگويد مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.
در چنين روزي، تلاش نکنيد به شکل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم. بگذاريد جسمم به ديگران کمک کند که به حيات خود ادامه دهند
چشمهايم را به انساني بدهيد که هرگز طلوع آفتاب، چهره يک نوزاد و شکوه عشق را در چشم هاي يک زن نديده است. قلبم را به کسي هديه بدهيد که از قلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد که او را از تصادف ماشين بيرون کشيده اند و کمکش کنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند. کليه هايم را به کسي بدهيد که زندگيش به ماشيني بستگي دارد که هر هفته خون او را تصفيه مي کند. استخوان هايم، عضلاتم، تک تک سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا کنيد که آنها را به پاهاي يک کودک فلج پيوند بزنيد.
هر گوشه از مغز مرا بکاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترک ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاکسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشکفند
اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن کنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم کنيد. عمل خيري انجام دهيد، يا به کسي که نيازمند شماست، کلام محبت آميزي بگوييد.
اگر آنچه را که گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند...
سیاست چرچیل
آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ
های پی در پی آن روز تاریخی، برای خوردن شام باهم نشسته بودند.
در کنار میز یکی از سگهای چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل
خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت
من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت
را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به
خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر
کرد.
بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و
مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش
گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند،
سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.
در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هر
دوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره،
روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش
مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی که از سوزش به
خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! تا سوزش مقعدش برطرف شود
چرچیل گفت دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان تحمیل کرد !!!!
تاریخچه نوروز
در مورد پيدايش نوروز و تاريخ اوليهی آن اطلاعات دقيقی در دسترس نيست و در اوستا نيز به مبنای پيدايش آن اشاره نشده و فقط اجرای مراسم نوروز مقدس بوده و توصيه شده است. در مورد پيدايش نوروز چندين روايت نقل شده است که ما فقط اين روايات را نقل قول میکنيم.
بعضی بر اين عقيده هستند که تغييرات آب و هوا و گردش فصول سال باعث پيدايش نوروز شده و بعضی آن را يک جشن ملی میدانند و بعضی آنرا مذهبی پنداشتهاند. روايت معروفی هست که روز اول فروردين را جمشيد شاه پيشدادی مبنای سال نو و جشن نوروز قرار داد و روايت ديگری هست که کيا خسرو (کيخسرو) پسر پرويز (يا به روايت شاهنامه فرزند کاووس) در اين روز به سلطنت رسيد. در اوستای باقیمانده از عهد ساسانی اشارهای به تاريخچهی پيدايش نوروز نشده است. بر اساس بعضی روايات، شاهان هخامنشی در قصرهايشان مینشستند و هدايای باارزشی را از نمايندگان استانهای مختلف دريافت میکردند. در صبح نوروز شاه لباس مزّين و زيبا میپوشيد و شخصی مشهور به خوشقدم (کسی که قدمش مبارک است) به حضور شاه رفته و بعد موبد موبدان همراه با يک فنجان طلايی و حلقه و سکه، يک شمشير و يک تيرکمان، جوهر و يک پَرِ بزرگ (قلم آن روز برای نوشتن) و گُل به حضور شاه رفته دعای مخصوص میخواند. سران بزرگ دولتی پُشت سر موبد وارد میشدند و هدايا را به شاه تقديم میکردند. شاه هدايای باارزش را به خزانه میفرستاد و بقيه را بين مردم تقسيم میکرد.
٢٥ روز قبل از نوروز ١٢ ستون گِلی در محوطهی تالار ساخته میشد و ١٢ نوع گياه در بالای ستونها کاشته میشد. گياهان مختلفی که میکاشتند عبارت بودند از: گندم، جو، عدس، برنج و ... در روز ٦ فروردين گياهان تازه روييده را چيده، روی کف تالار پهن میکردند و تا ١٦ فروردين جمع نمیکردند. در زمان ساسانيان نوروز ٢١ روز بوده و روز نوزدهم جشن نوروز بزرگ بوده است.
امروزه ٦ فروردين را زرتشتيان به نام نوروز بزرگ میشناسند و به مناسبت تولد زرتشت جشن میگيرند. درست کردن آتش يک رسم عمومی ديگر بوده که در شب نوروز انجام میشده است. آتش به عنوان تميزکننده و خالصکنندهی هوا و قبلهگاه زرتشتيان همواره مورد احترام است و هر جا که نور است قبلهگاه زرتشتيان است. در روز اول فروردين زرتشتيان به روی هم آب میپاشيدند و به يکديگر نقل و شيرينی میدادند.
در ايران باستان، تاجگذاری پادشاهان به عنوان شروع تقويم در نظر گرفته میشد و سالهای بعد با توجه به آن مبداء نامگذاری میشده مثلا میگفتند ماه دوم از سال هفتم سلطنت داريوش. در زمان ساسانيان تقويم نسبت به زمان هخامنشيان تغيير میکند. در مورد چگونگی محاسبهی تاريخ و تقويم پيش از هخامنشيان اطلاع زيادی در دسترس نيست. اما بعد از هخامنشيان ٢ تقويم بوجود آمد:
١. اولين تقويم در کتيبههای پرسپوليس يافته شد که شامل ١٢ ماه بود که ظاهراً در ماه پاييز شروع میشد و تقويم خورشيدی ناميده میشد که شامل سالهای کبيسه است.
٢. تقويم دوم، تقويم اوستايی بود که مبنای تقويم فرهنگ ايرانی است. در ايران باستان ماه به ٣٠ روز تقسيم شده بود که هر روز ماه اسم خاصی داشت. در تقويم اوستايی سال از ٣٦٥ روز تشکيل میشود که از ١٢ ماه سی روزه تشکيل شده و ٥ روز باقيمانده به نام " پنجه" معروفاند. در ابتدا آنها سال کبيسه را در نظر نمیگرفتند و هر سال نوروز تغيير میکرد و بعدها سال کبيسه را در نظر گرفتند.
بر اساس باور زرتشتيان، هر سال ماه فروردين همراه با ارواه فَروَشی که در آخرين ١٠ روز سال به دنيای مادی میآيند، باز میگردد. بنابراين زرتشتيان اين ١٠ روز آخر را به افتخار ارواح گذشتگان خود و شادی روح آنها گرامی میدارند. سنت بعضی از زرتشتيان که قبل از نوروز است به قبرستان میروند میتواند بر همين باور استوار باشد.
تاريخچهی هفت سين
![]() |
زرتشتيان در سفرهی هفت سين آينه را در مقابل شمع روشن قرار میدهند تا روشنايی بيشتر شود که نشانهی احترام به آتش است. تخم مرغ نمايانگر زاد و ولد و زايش است که هميشه در سر سفره وجود داشته است. سير به عنوان دارو و مادهای برای گندزدايی و پاکيزگی، سکه به نماد سرمايه و ثروت، سنبل گُلی که عطرش نغمهی آمدن بهار میدهد و سبزه به نماد تولدی دوباره و شروع زندگی هميشه بر سر سفره بوده و بعضی از زرتشتيان سه قاب سبزه به نماد انديشهی نيک، گفتار نيک و کردار نيک در سفره قرار میدهند. از ديگر چيزهايی که بر سر سفرهی ايرانيان بوده نان به نماد فراوانی، شير تازه به نشان غذای نوزادی که تازه متولد شده و شمعدان که شمعها را به احترام آتش روشن میکردند میتوان نام برد.
ماهی، سيب، سنجد و سمنو همگی سَمبلهای باروری و زايش هسنتد که برای زرتشتيان بسيار مهم و مقدس بودهاند.
چهارشنبهسوری و سيزدهبهدر
در زمان ساسانيان ١٠ روز آخر سال را جشن میگرفتند و باور داشتند فراوشی يا فروَهر حافظ فرشتگان، برای انسانها و روح مردگان دوباره به زمين بر میگردند. در زمان ساسانيان اين ١٠ روز به ٢ دوره تقسيم میشد: پنجهی کوچک و پنجهی بزرگ که مربوط به ارواح بود و در اين ١٠ روز زرتشتيان خانهها را تميز میکردند و در بام خانهها آتش روشن میکردند که به ارواح خوشآمد بگويند و غذا برای ارواح کنار میگذاشتند که هنوز اين سنت در بين بعضی از زرتشتيان مرسوم است. آتش در تمام طول شب روشن نگه داشته میشد تا اطمينان حاصل شود که ارواح مردگان در تاريکی در امانند. اين همان است که جشن سوری خوانده میشود که هم اکنون در ايران فقط آخرين چهارشنبه سال را به انجام مراسم آتشبازی و روشن نگه داشتن آتش میپردازند در حالیکه در زمانهای قديم اين جشن در چهارشنبه انجام نمیشده است.
در روز سيزدهم از ماه فروردين سبزه را به آب انداخته آروزی بارندگی میکنند و برای کشاورزی و محصول بهتر طلب بارندگی و آب میکنند. اما عدد ١٣ در دين زرتشتی نحس نمیباشد و تمامی روزهای سال مقدس و قابل احتراماند. ١٣ فروردين روز تير از ماه فروردين میباشد و نه تنها روز تير در دين زرتشتی نحس نمیباشد، بلکه در روز تير از ماه تير زرتشتيان جشن گرفته و آرزوی بارندگی میکنند.در ادامه به نمونهای از تقويم زرتشتی و نامهای ٣٠ روز ماه و معنی آنها توجه کنيد.
برای بهرمندی ازدارایی نیاز به خردمندی است
بنام خداوند جان وخرد
دیروز یکی از معلمینی که حدود بیست سال پیش در این شهرستان مشغول تدریس بود جهت دیداری دو باره با دانش اموزان دیروزیش به شهرمان امده بود و پس از گشتی در سطح شهر گفت شهرتان با بیست سال قبل با وجود معادن زیاد و سرمایه های زیاد تغییر نکرده من که چیزی به فکرم نمیرسید این کاریکاتور را نشانش دادم او گفت براستی که استفاده از این همه سرمایه نیاز به خردمندی دارد شما چی فکر میکنید؟؟؟؟؟ از ما که گذشت ان شاءالله روزی برسد که دیگه فرزندانمان از وجود شهربابکی بودن خجالت بکشندو روزی برسدکه منتخبین را فردای انتخابات کنار هم ببینیم نه چوب لای چرخ همدیگه کردن . وان شاءالله بعضی از مردممان را فارغ از هرگونه تعصبات بی جا ببینیم ودیگه کسی پس از انتخابات سنگ به طرف ماشینی پرت نکنه.
توصيه هاي بيل گيتس
بيل گيتس، رئيس اسبق «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستانهاي آمريکا، خطاب به دانشآموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانشآموزان نميآموزند». او هفت اصل مهم را که دانشآموزان در دبيرستان فرا نميگيرند، بيان كرد. اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد. اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار ميرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد. اصل سوم: پس از فارغالتحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوقالعاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد. اصل چهارم: اگر فکر ميکنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد. اصل پنجم: آشپزي در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.. اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد. اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما ميرسد، ملالآور نبودند.
علط زیادی
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد ....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.
احمد شاملو
مقایسه ساخت و ساز بین شهربابک و چین
در خبرها داشتيم چين ركورد احداث ساختمان را شكست متن خبر چنين است
واحد مرکزی خبر به نقل از شبکه تلویزیونی فرانس24 چینی ها پیشتر هتلی 15 طبقه را در مدت شش روز ساخته بودند. این بار شرکت چینی برود گروپ ساختمانی 30 طبقه را در 15 روز احداث کرد.
تصاویر احداث این ساختمان به صورت سریع شده در اینترنت قابل دسترسی است. مجموع مساحت این ساختمان به 17 هزار متر مربع می رسد .
با مقایسه دو پروژه میبینیم که این چشم بادامیهای کمونیست که به هیچی اعتقاد ندارن کار بزرگی هم نکردن اداره راه شهر ما نیز رکورد زده ولی متاسفانه اینجا مطبوعات تصاویر رکوردهای مسئولین زحمت کش و مسلمان شهر ما را منعکس نمیکنند لابد اونا دوربین دارن ما نداریم البته طبق شنیده ها اگر تحریم های امریکای چهان خوار نبود رکورد پل سازی در جهان به شهربابک تعلق میگرفت!!!! مگر میگذارن یک بار هم شده شهر ما مطرح بشه؟؟؟!!!ای چین اینقدر با احساسات ما مسلمانهای متعصب بازی نکن!!!

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود.. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.
یلدا مبارک
همدردي با بازماندگان تصادف هاي اخير
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
... آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
سهراب سپهری
عزرائیل یا اداره راه شهربابک
افزایش قیمت سنگ های کوچک در پی افزایش قیمت اب
محرم تسلیت باد
بياييد در ماه محرم
زنجير نزنيم!
اما زنجير از پاي آزاد مردي باز كنيم
سينه نزنيم!
اما سينه دردمندي را از غم و آه پاك كنيم
اشكي نريزيم
اما اشك از چهره ي مظلومي پاك كنيم
آن وقت با افتخار بگوييم
يا حسين
جهل و خرافات
سلطه گري را، گفتند: چه خوری ؟
گفت: گوشت ملت
گفتند:چه نوشی ؟
گفت: خون ملت............
گفتند: چه پوشی ؟
گفت: پوست ملت
وی را گفتند از چه راه اینها را بدست میاوری ؟
گفت: از جهل مردمان !
گفتند، ازجهل چگونه نگهداري و مراقبت ميكني؟
گفت در جعبة طلائي خرافات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
خرافه هایی در ادیان
..................................................... کوتاه ولی عمیق
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نيايش راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد
بزرگ دستور داد هر وقت زمان نيايش می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد
. این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد .
سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا
هنگام نيايش او را به درخت ببندند تا اصول نيايش را درست به جای آورده باشند
و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام
نيايش....
برگی از تاریخ
درروزهایی که دکتر محمد مصدق را در دادگاه فرمایشی شاه در لشگر 2 زرهی محاکمه می کردند ، کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می رفتند که مجوز شرکت در آن را داشتند.
در یکی از جلسات که خبرنگاران مطبوعات و عده ای از ماموران امنیتی حضور داشتند، ملکه اعتضادی نیز شرکت کرد وموضوع جلسه آن روز ، دفاع دکتر مصدق و وکیل مدافعش سرهنگ جلیل بزرگمهر و رد ادعا نامه دادستان ارتش سرهنگ حسین آزموده بود .
هنگامی که مصدق باشور وهیجان از خدمات صادقانه اش به مردم و مملکت سخن می گفت و دستهای مرتعشش راحرکت می داد، ملکه اعتضادی که در ردیف تماشاچیان نشسته بود از جا برخاست و با صدایی بلند، رو به دکتر مصدق گفت :
یک پیر مرد سیاسی که مملکت را به پرتگاه سقوط کشانده ، نباید در دادگاهی که به خیانت های او رسیدگی می کند، بترسد وبلرزد.
دکتر مصدق، رو به عقب برگرداند و گویندۀ این جملات را شناخت و گفت: خانم!
منارجنبان اصفهان ، قرنهاست می لرزد و هنوز پا بر جاست.
از این پاسخ صریح و ابهام دار، اکثر حضار، حتی رئیس و منشی های دادگاه نیز به خنده افتادند و "خانم ملکه " با سر افکندگی بسیار در جایش نشست وپس از لحظاتی دیگر سالن دادگاه را ترک کرد .
منبع : پژوهشنامۀ تاریخ مطبوعات ایران ، ص 41و42
مرحوم حسین پناهی
مرحوم حسين پناهي هنرپيشه فقيد ميگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! شايد بعضي از اشخاص فكر ميكردند وي عقل درستي ندارد اينك به بعضي از حرفهاي او توجه بفرماييد
ازآجيل سفره عيد
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛مي شکنند
دندانساز راست مي گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
![]()
من تعجب مي کنم
چطور روز روشن
دو ئيدروژن
با يک اکسيژن؛ ترکيب مي شوند
وآب ازآب تکان نمي خورد!
![]()
بهزيستي نوشته بود:
شير مادر ،مهر مادر ،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام
که هميشه ميگفت:
گوساله ، بتمرگ!
![]()
با اجازه محيط زيست
دريا، دريا دکل ميکاريم
ماهيها به جهنم!
کندوها پر از قير شدهاند
زنبورهاي کارگر به عسلويه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتي!
داريوش به پارس مينازيد
ما به پارس جنوبي!
رخش،گاري کشي مي کند
رستم ،کنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبکه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!
![]()
صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!
شعری از مرتضی کیوان هاشمی
شعری از مرتضی کیوان هاشمی
|
کوک کن ساعت خویش، که سحر نزدیک است كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحرگاه كسی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سـحر نـزدیک است |
فقط يه ايراني ميتونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط يه ايراني ميتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چنده ؟
فقط يه ايراني ميتونه هر چیزی که میوفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی کنه !
فقط يه ايراني ميتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!
فقط يه ايراني ميتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!
فقط يه ايراني ميتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم, وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی و بهترین غذارو بزاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.
فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!
فقط يه ايراني ميتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدره و هفته ای دوبار میره و میاد!
فقط يه ايراني ميتونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی!
فقط يه ايراني ميتونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلیش صدا کنه!
فقط يه ايراني ميتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!
فقط يه ايراني ميتونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش
فقط يه ايراني ميتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!
فقط يه ايراني ميتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!
فقط يه ايراني ميتونه با پاکت های خالیه ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!
فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!
فقط يه ايراني ميتونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری بشه!
مثلا دخترا همه بی احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهانی ها همه خسیسن. موتور سوارا همه بی فرهنگن
فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!
فقط یه منشی ایرونی میتونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره!
فقط يه ايراني ميتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!
فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نانوایی و تاکسی دفاع کنه!










معرفی روستای کرم از توابع شهربابك